|
take me to light, from darkness
|
از من خواسته بودی تو یه پست از پابلو نرودا و یا گارسیا لورکا شعری بذارم
خب.. اینجا دو تا شعر می ذارم از نرودا و همینطور ویکتور خارا که شهید راه آزادی بود...
امیدوارم بپسندی

اگر تمام خاك زمين باشی
تنها مشتی از تو كافی است
برای آنكه تا ابد
بپرستمت .
از ميان صور فلكی
چشم های تو
تنها نوری است كه می شناسم .
تنت به بزرگی ماه
و كلامت خورشيدی كامل
و قلبت آتشی است .
برهنه پای
از تو عبور می كنم
و تنگ می بوسمت
ای سرزمين من!

ما پنج هزار نفر هستیم
محصور شده در این زندان کوچک
ما پنج هزار نفریم
اما خدا می داند که چند نفر مثل ما در سرتاسر میهن پراکنده اند..
ما بخشی از بشریتیم
اما درگیر گرسنگی، سرما، وحشت و درد..
شش نفر از ما رفته اند
و به ستاره های آسمان پیوسته اند
یک نفر کشته شد
یک نفر کتک خورد، طوری که هرگز فکر نمی کردم بشود یک انسان را آنطور مورد ضرب و شتم قرار داد.
چهار نفر دیگر هم فقط پایانی بر ترسهاشان می خواستند..
یک نفرشان به سمت مرگ پرید
دستان دیگران بر آستان دیوار خرد شد
همه ی آنان مستقیم به چشمان مرگ خیره شده بودند.
ما ده هزار دست هستیم
شاید دیگر کاری از ما برنیاید
اما خدا می داند که چند نفر مثل ما در سرتاسر میهن پراکنده اند..
خون ریخته شده ی رفقای ما
قدرتی بیش از بمب ها و اسلحه ها دارد
با قدرت مشت های گره کرده مان
روزی دوباره مبارزه را آغاز خواهیم کرد
چقدر ترانه ها اثر گذارند
و این زمان چقدر نیاز دارم که دوباره بخوانم
اما نمی توانم چون هنوز زنده ام
چون در حال مرگم..
من
خودی که در ابدیت لحظه ها گم شده است
در هنگامه ی سکوت و فریاد
چیزی را کنون می بینم که هرگز پیش از این ندیده بودم
اما چیزی که کنون احساس می کنم همانست که پیش از این هم احساس کرده بودم:
از پس این لحظات سخت، بهار خواهد آمد
پ.ن: این آخرین شعر ویکتور خارا بوده، مدت کوتاهی پیش از اعدام در 17 سپتامبر 1973.
خودم ترجمه اش کردم. امیدوارم ایراداتش رو بر من ببخشید
اما راستش.. فکر کنم مستند از وقایع دیروز به قدر کافی منتشر شده، منم حرف تازه ای ندارم جز اینکه فکر می کنم حالا و بعد از 1400 سال پس از عاشورای حسینی، تو عاشورای سبز سال 88 ظالم و مظلوم یه بار دیگه تعریف شد.
من دیروز دیدم که چطور به اسم حسین و زیر علم یزید با اسلحه ی گرم و باتوم، با کابل و زنجیر، به مردمی با دستای خالی و بی دفاع، حمله کردن..تو روز عاشورا .. حرمت ماه حرام خدا رو شکستن و خونهای بی گناهی رو به زمین ریختن. فقط به جرم آزادگی، به جرم زیر بار حرف زور نرفتن، به جرم مرگ رو به ذلت ترجیح دادن...
لعنت به این جماعتی که نه دین دارن و نه شرف.
اما نه... این خونا صاحب داره. صاحب این خونا کائنات هست. صاحب این خونا خداست..
و خدا می دونه که این خون از جوشش باز نمی ایسته...
پ.ن: پیشگوی عزیز از من خواسته بود شعری بنویسم.. اما نشد. یعنی نتونستم با حال و هوای این روزا.
اما قول می دم پست بعدی یه شعر باشه

اگر دین ندارید
لا اقل آزاده باشید

یاد این مرد بزرگ گرامی که به قدرت دست رد زد و از این کویر وحشت به سلامت گذشت.
و ای دریغ که ما آخرین پناه روحانیمون رو از دست دادیم.
روحش شاد..
درگذشت ایشون رو به همه ی حق طلبان و مردم سبز ایران تسلیت می گم
پ.ن: (از من بگذرید، آن مرجع یگانه "آن قطب زمان دیده ور / کز ثباتش کوه گردد خیره سر" مگر چه کرده بود که به آن صاعقه عذاب گرفتار آمد و چرا شما و دیگر مراجع سرها در گلیم کشیدید و در کنج خاموشی خزیدید و اعتراضی آشکار نکردید؟ مظلمه آن حصر و حبس و رنج و زجر ناروا را که بر آن فقیه نزیه رفت و همچنان می رود، آسمانها نمی توانند کشید. "تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما". و چون او بسی بسیار)
بخشی از نامه دکتر سروش به آیت ا.. سبحانی در مورد آیت ا... العظمی منتظری
گلایه نیست عزیزترین!
اما تو بگو
با این خیال پر و بال شکسته تا کجا می شود رفت؟؟
پ.ن: می بینی که؟ نگفتم پرواز!!
راجر واترز بعد از جدا شدن از پینک فلوید چند تا آلبوم سولو بیرون داد. یکی از این آلبوما که فکر کنم سال 1992 عرضه شد "سرگرمی تا سرحد مرگ" نام داشت.
دغدغه اصلی واترز تو این آلبوم به قول خودش زندگیه سوپر مارکتی هست. اینکه انسان مدرن اواخرقرن بیستم خودشو درگیر یه مشت سرگرمی بی ارزش مثل مد و یا تلویزیون کرده و هدف واقعی زندگیو فراموش کرده و اینطوری داره به دست خودش زوال نسل بشر رو تسریع میکنه. سرگرمی تا سرحد مرگ...
توی ترانه " این یک معجزه است" واترز از جذابیت های جدید بشر امروز به عنوان معجزه نام می بره:
"معجزه آسا؛ این اسمیه که تو روش می ذاری.
اما تو که هنوز چیزی ندیدی.
الان دیگه دست سرخپوستای کوهستان آند هم یه قوطی پپسیه،
تبتی ها هم مک دونالد می خورن،
بحر المیت هم الان دیگه با رپ زنده هست،
راستی وسط دجله و فرات هم یه مرکز ورزشی خیلی مدرن ساختن و ورزشکارایی که شلوارای برمودا پوشیدن.
اینا همش معجزه هست
تو به اینا معجزه نمی گی؟
بله
با لطف خدای توانا و البته فشار بازارای تجاری
بشر خودشو متمدن کرده.
و این یه معجزه هست.
ببین، ما
انبارهای روغن داریم،
اقیانوس هایی از شراب داریم.
ما حتی قحطی رو هم هروقت لازم داشته باشیم، داریم.
ما طراح برای جنایت و جرم داریم.
ما مرسدس بنز داریم.
ما پورشه داریم.
فراری و رولرز رویز داریم.
آره... ما قدرت انتخاب داریم.
و اینا همش معجزه است
معجزه مشترک خدا و بازار"
شما چطور؟ شما به اینا معجزه نمی گین؟
و تو سه گانه ی " آنچه خواست خداست" واترز از زبون یه کشیش فهرستی از جذابیت و تهوع زندگی قرن بیستمی رو به عنوان خواست خدا مطرح می کنه:
" خدا همونقدر که واسمون نور و صلح می خواد، جنگای تر و تمیز هم می خواد،
لذت جنسی و قحطی،
آزادی و قتلای زنجیره ای،
خدا واسه ما دلار و پوند می خواد، طلا و نقره، خدا واسه ما قحطی می خواد،
خدا واسه ما سیاست می خواد، دروغ می خواد
دوستی و جهاد و قانون و جنایت های برنامه ریزی شده می خواد
خدا واسه ما.......
آره کشیش اینا رو از روی کتاب مقدس می خوند.
در حالی که آدما مسخ شده بودن و میمونا یادداشت بر می داشتن..."
واترز تو بیشتر ترانه های این آلبوم به طور اخص در حال اعتراض به تلویزیون و تاثیر اون تو زندگیه آدمای این دوره است. در حال اعتراض به فرهنگی که توسط تلويزيون خلق شده . فرهنگی که مهمترين افراد اون مجريای معروف برنامهها و ستاره های فیلم ها هستند، فرهنگی مصرفگرا، بچههائی که تو بغل هم مچاله شدن و به صفحه تلويزيون خيره موندن و نيازی دائم و مفرط به سرگرم شدن دارن.
تو ترانه ٌWatching TV واترز از قتل عام دانشجویای چینی تو سالای دهه 80 می گه و اینکه چطور رسانه ها به سادگی حواس ما رو به چیزای پیش پا افتاده پرت می کنن تا حقیقتو نبینیم:
"ما داشتیم تلویزیون نگاه می کردیم وقتی عزیزامونو تو میدون تیان من می کشتن.
اون لحظه ای که گل رز زرد من داشت تو خون خودش غلت می زد..."
و در انتها اینطوری می شه که تو ترانه سرگرمی تا سرحد مرگ، واترز زمانی رو پیش بینی می کنه که موجوداتی از سیارات دیگه به زمین میان و این طرف و اون طرفو جستجو میکنند و تنهاچیزی که پیدا می کنن اسکلتهای ماست که روبروی تلويزيون نشستن .اونها به اين نتيجه میرسن که ما خودمونو با مرگ سرگرم کردیم:
" سرگرم شدن تا مرگ ...
ما تجلی تراژدی رو تماشا میکردیم.
ما همونطور که راجع بهش حرف میزدیم اون رو عمل میکردیم.
ما می خریدیم و می فروختیم.
این بزرگترین نمایش روی زمین بود.
اما ...
وقتی که همه چی تموم شد،
ما داشتیم سرفه می کردیم.
ما داشتیم داد میزدیم.
ما داشتیم ماشین مسابقه مون رو میروندیم.
ما داشتیم آخرین کنسرو خاویارمون رو کوفت میکردیم.
اما یه جای دیگه،
اون بیرون توی ستاره ها،
یکی با چشمهای بادومی و شاخکهایی روی سرش،
داشت ما رو می پائید.
اون جاسوس فضائی داشت کورسوی نوری رو دریافت می کرد که
احتمالا آخرین هورا کشیدن ما بود.
بعدش که ما خفه خون گرفتیم.
اونها سایه ما رو پیدا کردن
وقتی که تلویزیونها همه برفکی شدن
اونها تمام رهبرانشون رو پائین فرستادن.
تمام تستهاشون رو تکرار کردن.
همه داده های توی لیستهاشون رو چک کردن.
و سپس
متخصصای انسان شناسی شون،
پذیرفتن که هنوزمبهوت موندن.
اونها با حذف تمام دلایل رد شده دیگه برای مرگ تاسف بار نوع بشر،
تنها توضیح باقیمونده رو اعلام کردن:
این نوع گونه ازموجودات، خودش رو تا سرحد مرگ سرگرم کرد..
حالا دیگه نه اشکی برای گریه مونده،
و نه حتی احساسی .
این گونه از موجودات، خودش رو تا سرحد مرگ سرگرم کرد.
تا سرحد مرگ...
پ. ن 1- نگران نباش، نترس، خیلی هم هیجان زده نشو چیزی نیست. این فقط تجارته . همون چیزی که پیامبرا هم وعده شو داده بودن!!!
پ. ن2- عکسی که میبینین تصویر روی جلد آلبوم هست که واترز اونو از فیلم اودیسه فضایی استنلی کوبریک الهام گرفته.
پ. ن 3- راستش لینک دانلود کاملی واسه آلبوم پیدا نکردم که بذارم واستون. اگه خواستین بگین آپلود کنم. ممنون

در جستجوی خط و خبری از دیروز دور..
و من بر لبه گذرگاه باریک عمر ایستاده ام؛
در امتداد سایه خاطراتی که در تاریک - روشن این روزهایم می رقصند...

Hey you!
Don't tell me there's no hope at all..
To getter we stand
Divided we fall...

می دونی؟
ما چیزی نیستیم به جز یه لحظه ی زودگذر از زمان؛
به اندازه یه پلک زدن ساده..
فقط یه رویاییم، تو تاریکیه شبونه یه نابینا..
تصویرهایی مخدوش، پسِ یه ذهن در حال مرگ..
.
.
.
هی هی بی خیال....فراموشش کن.
راستش من هنوزم امیدوارم که تو هیچ کدوم از اینا رو ندونی.
امیدوارم..
چون که دست کم اینطوری، هنوزم می شه یه جورایی راهو ادامه داد...

مرد تو تاریکی دراز کشید
چشماشو بست
و خواب دید...
رویای کوه های پر برف، رودهای رونده پر آب و سبزه زارها...
.
.
.
ساعت ها بعد چشم گشود
هنگام صبح؛
او هیچ امیدی.. هیچ انگیزه ای برای بیدار شدن نداشت....

هی تو...
تویی که خودتو تو اون چاردیواری تاریک محبوس کردی..
تویی که درا رو بستیو روشناییو فراموش کردی..
تویی که خودتو پشت دیوارای ذهنت پنهون کردی..
تویی که تنهایی رو تو دفتر هر روزت مشق می کنی..
هیچ تا حالا فکر کردی که چی شد که تنها موندی؟
چی شد که قلبت سردتر و سردتر شد تا اینکه دست آخر تبدیل شد به یه سنگ؟
چی شد که رویاهات پشت اون دیوارای سرد پژمردن؟
چی شد که از همه چی دست کشیدی؟
آره...
اینطوری شد که امیدهای فراموش شده ات تو مقبره تنهای روحت دفن شدن..
اینطوری شد که میون دلهره موندن و پای نرفتن سرگردون شدی..
هی تو..
به من بگو.. به یاد داری قبل از اینکه درای قلبتو قفل کنی چی بودی؟
به من بگو.. هیچ وقت به رهایی فکر کردی؟
نه.. نه.. مطمئنم که تو هیچ وقت به رهایی فکر نکردی...
پ.ن: اینو تحت تاثیر یه ترانه از آناتما نوشتم. می تونین دانلودش کنین


you're lost in the middle, because you have to decide...




That your dream world is a very scary place...

هیچ خبر تازه ای نیست
جز باران که باز دو سه روزیست باریدن گرفته است
و باز همان دیوارهای خیس
همان بوی نم خاک
نفس بکش...
همان بوی آشنا که به قول تو آدم را مست می کند..
و تو به هوایش می زدی بیرون از خانه و آنقدر زیر باران می ماندی که روحت هم خیس می شد...
امروز هم هیچ خبر تازه ای نیست
جز باران
و هراس عابران...
و باز همان بوی نم خاک
که مستم کرده
که به هوایش از خانه بیرون می زنم و می روم زیر باران
آنقدر که روحم خیس شود...

پینک فلوید توی آلبوم دیوار یه ترانه ای داره به اسم مادر. واترز با اون طنز گزنده اش مادری رو توصیف می کنه رفتار مادر گونه اش در نهایت فقط یه آجر دیگه تو دیوار فرزندشه.
شعر با سوالای فرزند از مادرش شروع می شه، سوالایی که بیانگر ترس های درونیه اونه:
"مادر آیا بمبارون میشه؟ (ترس از شروع دوباره جنگ)
مادر آیا اونا ترانه رو دوست دارن؟
مادر آیا اونا اسباب بازی های منو می شکنن؟
مادر آیا واقعا لازمه که من یه دیوار بسازم؟
مادر آیا من باید به دولت اعتماد کنم؟ باید واسه رییس جمهور هورا بکشم؟
مادر نکنه اونا منو بفرستن خط مقدم جنگ؟"
مادر هم سعی می کنه به فرزندش دلداری بده:
"عزیزم گریه نکن..
مامان کاری می کنه که همه کابوس هات حقیقت پیدا کنن
مامان همه ترساشو به تو هم منتقل می کنه
مامان می خواد تو رو زیر بال و پر خودش بگیره
مامان هیچ وقت بهت اجازه نمی ده پرواز کنی، اما شاید بهت اجازه بده که آواز بخونی
مامام واسه بچه اش یه جای گرم و نرم می خواد
و...البته که مامان بهت کمک می کنه تا یه دیوار بسازی"
شعر با بقیه نگرانی های فرزند که در مورد رابطه عاطفیش هست ادامه پیدا می کنه:
" مادر به نظر تو اون دختر واسه من مناسب هست؟
نکنه این رابطه واسه من ناجور و خطرناک باشه؟!
مادر به نظرت اون میخواد پسر کوچولوتو از تو جدا کنه؟
نکنه قلبمو بشکنه؟!"
و مادر اینطوری فرزندشو آروم می کنه:
"عزیزم ناراحت نباش
مامان همه دوست دختراتو چک می کنه
مامان نمی ذاره هیچ آدم ناجوری سراغت بیاد
مامان همیشه منتظرته
مامان هر جا که باشی پیدات می کنه
مامان می خواد که تو همیشه سلامت باشی
تو همیشه کوچولوی مامانی"
واترز شعرو با این جمله بی نظیر تموم می کنه، در واقع با یه سوال تاریخی:
" مادر آیا واقعا لازم بود که دیوار اینقدر بلند باشه؟"
پ.ن 1 : عکسی که می بینین تصویری از یه نقاشی هست از پیکاسو به اسم مادر و فرزند.
پ.ن 2: آهنگ مادر رو اگه نشنیدین (که البته بعید می دونم) می تونین از اینجا دانلود کنین. توی اجرای اورجینال سال 1979 واترز و گیلمور به ترتیب قسمت های مربوط به فرزند و مادر رو اجرا کردن.